تبليغاتX
صحنه پیوسته بجاست - موضوع انشا :"من می خواهم فاحشه بشوم."

...










موضوع انشا :"من می خواهم فاحشه بشوم."  

امشب آمدم که بنویسم، طبق معمول اول ایمیلم را چک کردم. نامه ای برایم آمده بود که با خواندنش همه پیشانیم از عرق خیس شد. متن نامه اینگونه بود:

موضوع انشاء: می خواهم فاحشه بشوم...

[لوکیشن: مدرسه دخترانه .../طبقه ی دوم/ کلاس پنجم الف]

معلم طبق معمول پای تخته سیاه بزرگ، بزرگ مینویسد:

موضوع انشاء:

" می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ "

کات

[تصویر حیات مدرسه و صدای خنده و بازی دانش آموزان که زیر صدای صدای خشدارست که میگوید: "مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار –اگر نه بیشتر – تکرار شده، انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده."]

همان کلاس، هفته بعد:

کلوزآپ دختری که یک عینک گرد به چشم دارد:" مهندس هوا و فضا ".

لبخد معلم و صدای دختربچه ای که میگوید: " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است-."

لانگ شات کلاس و دانش آموزان که ناگهان با شنیدن جمله "دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " میخندند.

...

نمایی از شهر و صدای شلوغی شهر که با صدای دانش آموز کم می شود و دوربین کلوز آپ چهره های معصوم و کودکانه دانش آموزان را نشان  میدهد.

موضوع انشا :"من می خواهم فاحشه بشوم." [معلم ناگهان به چهره دختر بچه نگاه میکن. انگار به شنوایی خود شک کرده است.]
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند، ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فاحشه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم "پرستار" بشوم. پدرم همیشه مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند. من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد. ولی مامان همیشه معمولی است. مامان، خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار  که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد. مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست. من دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند. ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند. برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند. همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند. آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند.
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند.

[کودک با همان نگاه معصوم به معلم نگاه میکند و با خیال اینکه انشای خوبی نوشته منتظر تشویقها و نمره 20 و هزار آفرین معلم است.]


پی نوشت: من فقط بعضی قسمتهای متن را اصلاح یا رنگی کردم.

نوشته شده توسط یک ایرانی مسلمان(هادی) در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 در ساعت 3:45 | لینک ثابت | موضوع: عمومی | | داغ کن - کلوب دات کام  مطلب را به بالاترین بفرستید Donbaleh