صحنه پیوسته بجاست
...
|
|
موضوع انشاء :تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ چند وقتی است که خودمان با خودمان حرفهایی میزنیم که توی صندوق هیچ عطاری هم پیدا نمی شود و داستان از آنجا شروع شد که به خودمان گفتیم : 1- تعطیلی که جمعه و شنبه نداره، تعطیلی که شاخ و دم نداره، ما که یه عمره تعطیلیم. و با این جمله بود که با دوستانمان در لابی دانشکده خداحافظی کردیم و به قول شاعر به استقبال بهار رفتیم. آنقدر در فکر استقبال از بهار بودیم که نفهمیدیم کی به تهران رسیدیم. راستش فکر استقبال از بهار که نه، فکر اینکه زمستان است و سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت آیا کماکان؟ -این «آیا کماکان» را خودمان اضافه کردیم- راستش این عدم پاسخگویی به سلام هم داستانی است. عده ای آن را به وقایع کوی دانشگاه و «سلام» ربط می دهند ولی ما شما را ارجاع می دهیم به پیامبر مهر و رحمت، پیامبر اکرم(ص) که فرمود: جواب سلام واجب است و خودش در سلام کردن به کوچک و بزرگ پیشقدم بود. چند وقت پیش بزرگی می گفت : این جوان ها، این بچه قرتی ها، ای بچه ک... -شما بخوانید بچه کینگ کنگ- فقط از اسلام و پیامبر، موی بلند و بوی عطر و ازدواج و سلام و بخشش بزرگتر را می دانند، اگه خیلی ادعاتون میشه، پاشید نماز صبحتون رو اول وقت بخونید. بگذریم، انگار داریم از بحث دور میشیم. داشتم میگفتم، داشتم به سلام و عدم پاسخگویی به سلام فکر میکردم. تصمیم گرفتم که برم خونه ی مادرجان، خانه امید؛ و عجب تصمیم کبرایی، دو دل بودم، استخاره کردم، آمد : برو. ولی بازهم دودل بودم. دوستی زنگ زد و گفت: «بمان و تمام تلاش خود را بکن.» انگار گرمای سخنش، انگار نه، ماندنیم کرد. شب بود، به یکی از دوستانم زنگ زدم تا گپی با هم بزنیم، گفت: هادی حوصله ی شنیدن یه جمله ی نوستالوژیک رو داری؟ گفتم: بگو. گفت: بیا تا گل برفشانیم و ... . یهو جفتمون زدیم زیر خنده و با خنده خداحافظی کردیم -البته مدتهاست که با خنده، خداحافظی کرده ام-. ولی من به فکر رفتم، شاید موندن و شنیدن این جمله بهانه ای شده واسه آشتی، آشتی ای که حتی رمضان و محرم -این ها اسم آدم نیست، اسم دوتا از ماه های قمری هستند- هم نتونستن برای رسیدن بهش کاری بکنن. چشمم آب نمی خورد ولی می خواستم به قولی که واسه موندن و تلاش کردن داده بودم عمل کنم. امسال سیمای ج.ا.ایران کار قشنگی کرده بود و برای ساعت پایانی سال و لحظه ی تحویل سال جدید شمارش معکوس گذاشته بود.نبود. سال تحویل شد و هنوز نبود، آمد، رفتم، دستم را دراز کردم و گفتم سال نو مبارک. برگشت و پشتش را به من کرد و گفت سال نوی شما هم مبارک. ناگهان یادم افتاد.20 سال است که حتی به عکسش هم سال نو را تبریک نگفته ام. رفتم و در اتاق را بستم و کیف پولم را باز کردم و عکسش را بیرون آوردم و انگار که جان دارد و میفهمد؛ به چشمانش خیره شدم و دستانم را انگار که به شانه هایش می فشارم... عیدت مبارک، برام دعا کن؛ و گونه هایش را و پیشانیش را بوسیدم؛ می خواستم تلافی این 20 سال نبوسیدن ها را یکجا دربیاورم. و زمان می گذشت و من در سال جدید سعی می کردم نسبت به مشکلات نه کوه باشم، نه سنگ بلکه سیب زمینی باشم، پشندی. این را دشته باشید تا جمله ی قصاری که در آخر برایتان می گویم. صبح اولین روز از سال 88 -این 88 هیچ ربطی به خاتمی و انتخابات ندارد.- بود که پس از تور تهران گردیمان به خانه ی مادرجان آمدیم و اولین خانه ای که برای عید دیدنی رفتم خانه ی ابدی او بود. این بار بجای اینکه حمد و قل هو الله و قرآن بخوانم، اول سال نو را تبریک گفتم و با لبخند چشمکی برایش زدم و گفته : خیلی مخلصیمااا... چند روز بی حرف، بی بحث و بدون خیارشور گذشت و ما داشتیم به سیب زمینی بودنمان عادت می کردیم و عادت کردن به معنای لذت بردنش نیست و ما سعی میکردیم گاومان تحت فشاری دوقلو نزاید!!! در طول این چند روز که می خواستیم سیب زمینی باشیم و بمانیم، شبها تا سوت، بوق و حتی شیپور سگ بیدار بودیم و روزها تا لنگ و پاچه ی ظهر می خوابیدیم. همه ی در و همسایه ها و خاله و خان باجی ها به ما که میرسیدند، پس از حال و احوال و تبریک عید و آرزوی سالی خوب برای ما از خواب ما یاد میکردند و می گفتند پسر جان این قدر نخواب و ما در آنجا دومین جمله ی قصارمان را گفتیم که 2- آدم باید وجدانش بیدار باش، ما اگر خواب هستیم وجدانمان بیدار است، شما چطور؟ در حالی که تلاش میکردم سیب زمینی باشم برای کمک به سیب زمینی بودن سعی میکردم با هر ترفندی، حتی برداشتهای غیر اخلاقی و مستهجن از صحبتهای دیگران -البته در تنهایی و در اعماق وجود خودمان که مشکل منکراتی پیش نیاید- و خنده های ریزریزکی و زیرزیرکانه خودم را به سمت سیب زمینی ماندن سوق دهم. مثلاً برایتان یک فلاش بک میزنم به 5 – 6 ساعت پس از سال تحویل و پخش سخنان مقام عظمای ولایت به مناسبت آغاز سال، که دختر عمویمان که تازه سنش دو رقمی شده از ما پرسید: اصلاح الگوی مصرف یعنی چه؟ ما هم در جواب سعی کردیم با تمام نبوغ و خلاقیتمان و در نهایت سو استفاده، به هر شکلی شده استارت حرفهای غیر اخلاقی و مستهجنمان را بزنیم و جواب دادیم که «اصلاح الگوی مصرف یعنی صرفه جویی در مصرف هر چیز حتی پارچه! مثلاً روسری ها و شال ها را باریکتر بدوزیم، مانتو ها را کوتاه بدوزیم، شرکت های تولید نوشیدنی در فرایند تخمیر و از بین بردن الکل خیلی زمان بخرج ندهند، شرکت های دخانی از اتلاف وقت و انرژی ،و کاهش خطرات احتمالی دخانیات، جلوگیری کنند و خلاصه از اصراف جلوگیری کنیم.» و خلاصه به بهترین نحو ممکن سال اصلاح الگوی مصرف را در ذهن کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی پر شباهت به تایلند، دبی، آنتالیا، لاس وگاس و قس علی هذا ترسیم کردیم. از فلاش بک که بگذریم سخن دوست خوشتر است و در روزهای پایانی تعطیلات بود که گاومان در تنهایی و حتی بدون حظور ماما زایید و ......... زایید. گاومان زاییده بود و داشتیم با آن کلنجار می رفتیم که ناگهان با وجود اینکه زمستان بود و نمی خواستند سلامت را پاسخ گفت قطعاً؛ هوا هم زمستانی شد و برف آمد و همه و همه، همه و همه را به پوشیدن لباس گرم دعوت میکردند و ما باز هم جمله ی قصار دیگری از ته دلمان بروز دایدم که 3- داشتن یه دل گرم بهتر از لباس گرمه! تعطیلات خوشبختانه داشت تمام میشد و ما در دلمان کله قند آب میکردیم که احتمالاً زندگی و سال 88 رسماً آغاز خواهد شد و این مرخصی های کسالت بار به پایان می رسد و داشتیم به صورت بد اخلاقانه با خودمان راجع به اخلاق حرف می زدیم که ناگهان تراوشات ذهنی یمان چهارمین جمله قصار را هم تراوش کرد که 4- سیب زمینی هم که باشی، پشندی هم که باشی، پوستتو میکنن و سرخت میکنن. و عده ای از آگاهان معتقدند آنقدر این تراوش زیاد بود که به سیل انجامید و بخشهایی از ایران را آب برد و پس از حماسه ی سوم تیر که منجر به زلزله 17 میلیون ریشتری و رئیس جمهور شدن احمدی نژاد شده بود، بی سابقه بوده و همان آگاهان معتقدند که با وجود اینکه جوجه را آخر پاییز میشمارند ولی سالی که نکوست از بهارش پیداست. این داستان ادامه دارد... |
|